محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1051
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
همه را چشمها پرآب شد و بگريستند . پس ابو العبّاس عمّ خويش را ، داود بن على ، ولايت حرمين داد و فرمودش كه هر كه را از بنى اميّه بيابى بكش . داود بن على برفت و هر كه را از ايشان بيافت بكشت . و همى جست ايشان را از هر سوراخى و از هر زير سنگى و كلوخى بيرون همى كشيد و همى كشت ، و يك روز مردى تكبير همى كرد و مىگفت : لبّيك الَّلهمّ لبّيك بملك بنى اميّة لبّيك . داود او را بخواند و هزار دينار فرمود . پس ابو العبّاس نامه نوشت به عمّ خويش عبد الله به شام و سوگند داد كه هر كه را از بنى اميّه بيابى بكش . عبد الله بن على ايشان را از جايها همى آورد و مىكشت تا هيچكس نماند از بنى اميّه . پس نامه نوشت به ابو العبّاس و او را آگاه كرد . ابو العبّاس نامه نوشت كه گورهاى بنى اميّه بازكن و استخوانهاشان بيرون آور و بسوزان چنان كه ايشان سوختند زيد بن على را . عبد الله اندر ايستاد و گورهاى بنى اميّه بازكرد و استخوانهاشان بيرون آورد و بسوخت . و نخستين گورى كه باز كرد گور معاوية بن ابى سفيان بود ، و هيچ چيز نيافت اندر گور او مگر بر كردار خطهاى خاكستر . پس گور يزيد بن معاويه باز كرد ، استخوانها ديد پوسيده . و همچنين گور معاوية بن يزيد و مروان بن الحكم ، و اندر گور عبد الملك مروان استخوانهاى پشت يافتند ، و اندر گور يزيد بن عبد الملك و از گور وليد و ديگر مردمان از بنى اميّه استخوانها بيرون آوردند و گرد همى كردند . پس عبد الله بن على بفرمود تا آن استخوانها بسوختند و به باد بردادند . و گور عمر بن عبد العزيز را نجنبانيدند . و ابو العبّاس نيز بفرمود تا آنچه يافتند از بنى اميّه جمع كردند از مشايخ و جوان و كودك به جايى كه آن را نهر طوسى خوانند ، و سفّاح جمله را بكشت و بر بالاى كشتگان نطع افگند تا حاضران بر آنجا نان همى خوردند و ايشان در زير همى مردند با ناله و با خروش . و ابو الحسن مداينى گفت كه ابو العبّاس مردى بود از دانايان زمانه . عبد الله بن على گروهى را از مشايخ شام به نزديك ابو العبّاس سفّاح فرستاد . چون بنزديك او اندر آمدند و بنشستند ، ابو العبّاس گفت : اى مردمان شام ، شما چرا با بنى اميّه